برای پدر طالقانی

برای پدر طالقانی
وقتی که « پدر » بود، کسی عشق را نمیآزرد و روی زخم حقارت نمک نمیپاشيد!
و آبروی دوستی را ، هرگزکسی به پای مصلحت لحظهها نمیافکند! ...
« پدر » که بود ،کسی حيله را نمیدانست و آيههای « شهادت » تفسير ديگری میشد!
و نام « مردم »مقدار و اعتبار داشت!
و جویهای محبت به شهر جاری بود! ...
« پدر » که بود ، قفسها تمام خالی بود و کفتران به ايوان خانه میماندند!
و کرکسان حتاآوازشان حرام نبود! ...
« پدر » که بود ،تقويم هيچ« شنبه » نداشت! و کودکان دبستان نيز به شوق « جمعه » کتاب میخواندند! ... و آفتاب و رهايی ، از ظهر « جمعه » سر میزد! ...
*** « پدر » که رفت ، پرستو ز بام خانه گريخت!
و خيل کلاغان ، به فتح باغ کوچيدند!
درختهای جوان ، ايستاده جان دادند! و رنگ عشق از چهرهی شقايق رفت! ...
گروه کرکسان تماشا به شهر برگشتند ، که بر جنازهی ايمان نماز بگزارند! ...
بهروز بهادری
به نقل از وبلاگ علی فیاض


